تبلیغات
اشعار و آثار شاملو - این تخته بند تن
 
درباره وبلاگ


اشك آن شب لبخند عشقم بود...

مدیر وبلاگ : علی محمودی
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اشعار و آثار شاملو




پیشانیِ‌ سختی‌ است سنگ، که رؤیاها در آن می‌نالند!

بی‌آب‌ مواج و بی سروِ یخ زده.

گُرده ایست سنگ، تا بار زمان را بکشد!

 و درختان اشکش را و نوارها و ستاره‌هایش را.

باران‌های تیره‌یی را دیده‌ام من دوان از پی موج‌ها

که بازوان بلند بیخته‌ی خویش برافراشته بودند

تا به سنگ‌پاره‌ی پرتابی‌شان نرانند ...

سنگ‌پاره ای که اندام‌هاشان را در هم می‌شکند بی‌آنکه به خونشان آغشته کند.

چراکه سنگ، دانه‌ها و ابرها را گرد می‌آورد

 استخوان‌بندی چکاوک‌ها را و گُرگانِ سایه‌روشن را.

اما صدایی برنمی‌آورد، نه بلور و نه آتش،

اگر میدان نباشد. میدان و تنها، میدان‌های بی‌حصار!

و اینک ایگناسیوی مبارک زاد است بر سرِ سنگ.

همین و بس !

چه پیش آمده است؟ به چهره‌اش بنگرید،

مرگ به گوگردِ پریده رنگش فروپوشیده

رخسارِ مرد گاوی مغموم بدو داده است.

کار از کار گذشته است! باران به دهانش می‌بارد،

هوا چون دیوانه ای سینه اش را گود وانهاده

و عشق، غرقه‌ی اشک‌های برف،

خود را بر قله‌ی گاوچر گرم می‌کند.

چه می‌گویند ؟ سکوتی بویناک برآسوده است!

ماییم و در برابر ما از خویش می‌رود این تخته‌بند تن

که طرح آشکارِ بلبلان را داشت؛

و می‌بینیمش که از حفره‌هایی بی‌انتها پوشیده می‌شود.

چه کسی کفن را مچاله می‌کند؟ آنچه می‌گویند راست نیست،

این‌جا نه کسی می‌خواند، نه کسی به کنجی می‌گرید،

نه مهمیزی زده می‌شود، نه ماری وحشت‌زده می‌گریزد.

این‌جا دیگر خواستار چیزی نیستم جز چشمانی به فراخی گشوده

برای تماشای این تخته‌بند تن که امکان آرامیدنش نیست.

این‌جا خواهانِ دیدار مردانی هستم که آوازی سخت دارند.

مردانی که هَیون را رام می‌کنند و بر رودخانه‌ها ظفر می‌یابند.

مردانی که استخوانهاشان به صدا درمی‌آید

و با دهان پُر از خورشید و چخماق می‌خوانند.

خواستارِ دیدار آنانم من، این‌جا رو در روی سنگ،

در برابر این پیکری که عنان گسسته است.

می‌خواهم تا به من نشان دهند راه رهایی کجاست

این ناخدا را که به مرگ پیوسته است.

می‌خواهم مرا گریه ای آموزند، چنان چون رودی

 با مهی لطیف و آبکنارانی ژرف!

تا پیکر ایگناسیو را با خود ببرد و از نظر نهان شود

بی آنکه نفسِ مضاعف ورزوان را بازشنود.

تا از نظر پنهان شود در میدانچه‌ی مدوّر ماه

که با همه خُردی جانور محزون بی‌حرکتی باز می‌نماید.

تا از نظر پنهان شود در شبِ محروم از سرودِ ماهی‌ها

و در خارزارانِ سپیدِ دودِ منجمد!

نمی‌خواهم چهره‌اش را به دستمالی فروپوشند،

تا به مرگی که در اوست خو کند.

برو ایگناسیو ! به هیابانگ شورانگیز حسرت مخور

بخسب! پرواز کن! بیارام ! دریا نیز می میرد!





نوع مطلب : در ساعت پنج عصر، 
برچسب ها : ایگناسیو، میدان های بی حصار،


پنجشنبه 21 بهمن 1389 :: نویسنده : علی محمودی