تبلیغات
اشعار و آثار شاملو - خون منتشر
 
درباره وبلاگ


اشك آن شب لبخند عشقم بود...

مدیر وبلاگ : علی محمودی
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اشعار و آثار شاملو




نمی‌خواهم ببینمش !

بگو به ماه بیاید،

چرا که نمی‌خواهم

خونِ ایگناسیو را بر ماسه ها ببینم.

نمی‌خواهم ببینمش !

ماهِ چارتاق

نریانِ ابرهای رام

و ...

میدانِ خاکی خیال

با بیدبُنانِ حاشیه اش.

نمی‌خواهم ببینمش !

خاطرم در آتش است،

یاسمن‌ها را فراخوانید،

با سپیدی کوچکشان !

نمی‌خواهم ببینمش !

ماده گاوِ جهان پیر

به زبان غمینش،

لیسه بر پوزه ای می کشید،

آلوده‌ی خونی منتشر بر خاک،

 و نره گاوانِ «گیساندو»

نیمی مرگ و نیمی سنگ،

ماغ کشیدند، آنسان که دو قرن

خسته از پای کشیدن بر خاک!

نه، نمی‌خواهم ببینمش !

پله پله بر می شد ایگناسیو

همه‌ مرگش بر دوش‌.

سپیده‌دمان را می‌جست

و سپیده‌دمان نبود.

چهره‌ی واقعی خود را می‌جست،

و مجازش یکسر سرگردان کرد.

جسم زیباییِ خود را می‌جست،

رگِ بگشوده‌ خود را یافت.

نه! مگویید، مگویید، به تماشایش بنشینم.

من ندارم دلِ فواره‌ی جوشانی را دیدن

که کنون اندک اندک می‌نشیند از پای،

و تواناییِ پروازش اندک اندک می‌گریزد از تن.

فورانی که چراغان کرده‌ست از خون

صُفّه‌های زیرین را در میدان

و فروریخته است آنگاه،

روی مخمل‌ها و چرم گروهی هیجان دوست.

چه کسی برمی‌دارد فریاد

که فرود ارم سر؟

نه! مگویید، مگویید، به تماشایش بنشینم.

آن زمان کاین سان دید شاخ‌ها را نزدیک،

پلک‌ها بر هم نفشرد.

مادران خوف اما، سر برآوردند

وز دلِ جمع برآمد، به نواهای نهان، این آهنگ،

سوی ورزوهای لاهوت (پاسدارانِ مهی بی‌رنگ):

در شهر سویل

شهزاده ای نبود

که به همسنگیش کند تدبیر،

نه دلی همچن او حقیقت جوی

نه چو شمشیر او یکی شمشیر.

زورِ بازوی حیرت آورِ او،

شطّ غرنده‌ای ز شیران بود

و به مانند پیکری از سنگ،

نقش تدبیر او نمایان بود.

نغمه‌ی اَندُلسی می آراست،

هاله‌یی زرین بر گِرد سرش.

خنده‌اش سُنبل رومی بود

و نمک بود و فراست بود.

 ورزابازی بزرگ در میدان

 کوه نشینی بی‌بدیل در کوهستان.

چه خوشخوی با سنبله‌ها

چه سخت با مهمیز

چه مهربان با ژاله

چه چشمگیر در هفته‌بازارها،

و با نیزه‌ی نهاییِ ظلمت چه رُعب‌انگیز !

اینک اما اوست

خفته‌ی خوابی نه بیداریش در دنبال

و خزه‌ها و گیاهِ هرز،

غنچه‌ی جمجمه‌اش را

به سرانگشتانِ اطمینان

می‌شکوفانند.

و ترانه‌سازِ خونش باز می‌آید

می‌سُراید سرخوش از تالاب‌ها و از چمنزاران

می‌غلتد به طول شاخ‌ها لرزان

در میان میغ بر خود می‌تپد بی‌جان

از هزاران ضربت پاهای ورزوها به خود پیچان

چون زبانی تیره و طولانی و غمناک

 تا کنار رودبارانِ ستاره‌ها

باتلاق احتضاری در وجود آید.

آه، دیوارِ سفید اسپانیا

آه، ورزای سیاهِ رنج

آه، خونِ سختِ ایگانسیو

آه، بلبل‌های رگ‌هایش !

نه! نمی‌خواهم ببینمش !

نیست، نه جامی کش نگهدارد،

نه پرستویی کش بنوشد،

یخچه‌ی نوری که بکاهد التهابش را،

نه سرودی خوش و خرمنی از گل،

نیست، نه بلوری کش به سیمِ خام درپوشد.

نه، نمی‌خواهم ببینمش !





نوع مطلب : در ساعت پنج عصر، 
برچسب ها : خون منتشر، نمی خواهم ببینمش،


پنجشنبه 21 بهمن 1389 :: نویسنده : علی محمودی